دسپرادو

بيكاري لاكردار امونش رو بريده بود. ليسانسش رو تازه گز كرده‌بود.

چه رشته‌اي؟ آش رشته ! فوق ليسانس رو رد شده بود، يه بار نه، دوبار! از خيرش گذشته بود.

جيباش سولاخ بود، شيكمش قاروقور مي‌كرد، چشاش هم تا به تا !

عوارض مدرك بود يا غربت نشيني پايتخت، هرچي بود آخر برج، شام و ناهارش يكي بود، نون باگت و آب يخ !

دسپرادو هميشه تو فکر بود، هميشه ! قسط جهيزيه خواهر کوچيکه، نسيه‌هاي زهرماريِ اسمال آقا بقال محل، کرايه خونه هم که ديگه يادم تو رو فراموش، اي دو ماهي مي‌شد که الوداع !

وقت و ناوقت واسه‌ يه سير پنير مونده و دو تا تخم مرغ گنديده، اسمال آقا سير تا پياز جدّ و آبادش رو جلوي چشاش شازده مي‌کرد و مي‌داد شوهر ! آخه اسمال آقا چشاش سگ داشت !! اونم چه سگي ؟سگ هار!

- آقا بچّه، فکر کرده ليسانس گرفته بايد پنير و کره‌ يا مفت بريزه تو حلقومش. منعش نکنن مي‌گه واسم يه زنم تيار کن تا تو اين شباي تنهايي، خواباي طلايي ببينم ! آخه تو که به شپش جيبات مي‌گي پسرخاله، خيلي بیجا کردی اومدي تهرون ! لااقل خبر مرگت مي‌موندي تو همون بيغوله‌اي که کشک مي‌سابيدي مدرک چوپوني مي‌گرفتي، مي‌ذاشتي بچه‌ي من مي‌رفت دانشگاه ! اگه تا آخر هفته حسابت رو صاف کردي که هيچ والّا مي‌دم همين جا جوري آچارکِشيت کنن که يادت بره ليلي زن بود يا مرد !

اسمال آقا تقصير نداشت. آخه اون بچه‌ي ناف شمرون بود ! عادت به ديدن دهاتيا‌ نداشت. بيست سال پيش همراه با خونواده‌ش از پشت کوه‌هاي افغون اومده بود تهرون ! اسمال آقا واقعاً آدم با اصالتي بود.  بچه ناف شمرون !! از پشت کوه‌هاي افغون !!!

- ننه جون آقات مريضه، هرچي دوا دكتر كرديم فايده نداشت، گفتن ببرينش تهران، برامون يه وقت دكتر بگير، ننه خودت رو زياد تو زحمت نندازي، ها !

دسپرادو سرش گيج مي‌رفت. خبر مرگ خودش رو مي‌شنيد، اين طور ذوق زده نمي‌شد ! آخه تهرون، خرج دوا درمون، مگه همين طور الكيه. صداي ننه‌ش هنوز تو گوشاش سنگيني مي‌كرد. 

«ننه جون قربونت برم خودت رو زياد تو زحمت نندازي‌، ها !! » 

بيچاره پيرزن فكر مي‌كرد پسرش تو پرقو مي‌خوابه. تقصير خودش بود از بس كه قد بود، از بس كه تودار و توريز بار اومده بود، توي اين چند سال تهرون نشيني يه بار هم نشد كه شكايت كنه، هروقت كه از مخابرات روستا احوالپرسش بودن مي‌گفت:

«شكر خدا، چون مي‌گذرد غمي‌نيست ! »

خيلي عزت و احترامش گرفتن، دربوناي بيمارستان رو مي‌گم. جلوي پاش بلند شدن، با خوشرويي باهاش دست دادن، احوال خونواده‌ش رو هم جويا شدن. بهش گفتن: «جناب دكتر ! » از تعجب نزديك بود شاخ در بياره، دكتر دسپرادو !

رفت اطاق مدير، واسش چاي آوردن با بيسكويت گرجي ! به درددلاش گوش دادن، بهش لبخند زدن، براش كف زدن، واسش اشك شوق ريختن، ماچش كردن، احسنتش گفتن، حتّا براي سلامتيش صلوات حواله كردن، بعدش هم دوتا از دربوناي قلچماق با پس گردني و جفت لقد از بيمارستان انداختنش بيرون. درحاليكه از شدت درد به خودش مي‌پيچيد به سر در بيمارستان نگاهي انداخت:

- به يك نفر دربان شيفت شب نيازمنديم.

مدير بيمارستان هنگام بدرقه‌ش گفته بود:

- خاك بر سر اون دانشگاهي كه ليسانسيه‌ش بخواد دربون بيمارستان بشه !

- قربونت برم ننه، بيمارستان واسه‌ي بابات گرفتي، ما فردا راه مي‌يفتيم، تو رو خدا به خودت زياد زحمت ندي‌، ها ! ما فقط پنج نفريم !!

صداي بوق تلفن كه به گوش رسيد، دسپرادو عرق سردي روي پيشونيش نشسته بود. دلش مي‌خواست داد بزنه، هوار كنه، گريه كنه، شيون كنه، خودش رو كتك بزنه.

خيلي بده كه آدم تو دنيا تنها باشه. خيلي بده آدم شلوارش جيب نداشته باشه. خيلي بده حتّا پدر و مادر آدم هم فكر كنن نبايد پسرشون رو زياد زحمت بدن !

دسپرادو گوشه اتاق كز كرده بود. اون الآن بايد ترمينال بود، اما با كدوم رو ! تموم روش رو خرج رو انداختن به كس و ناكس كرده بود.

هملت واسش غش و ريسه رفته بود: «دلت خوشه، ها ! من خودم اوفليام رو گروي بانك گذاشتم تا با اين لكنته مسافركشي كنم ! »

اتللو پخي زده بود زير بشكن.

- من اگه پول زيادي داشتم نامزدم رو سمبوسه مهمون مي‌كردم !

شاه لير بغلش كرده بود. باهاش شاه‌دردي كرده بود. ازش عذر خواسته بود. گفته بود كه روش سياه.

دسپرادو هاج‌ و واج خيره شده بود به بازوهاي سوزن‌سوزن شاه‌لير !

- چيزي نيست تو اين دوره زمونه، دل ريش ريش و بازوي سوزن سوزن مـُده، هروقت زندگي سخت مي‌گيره، من آسون مي‌گيرم.

مكبث زياد تحويلش نگرفته بود، از اون بالا پوزخندي زده بود به دسپرادو ! آخه مكبث زيادي بلند بود، زيادي. اون هميشه پاهاش بالاي بُرجاي پدرش بود. از بالاي برج هم كه اصلاً صداي پايين برج به گوش نمي‌رسه، به خصوص كه بُرجا هم جنسشون از عاج باشه !!

مونده بود فقط ژوليت.

عشق سال‌هاي دور. سال‌هاي بي‌قراري. سال‌هاي آرزوهاي بزرگ. اون روزايي كه تازه اومده بود دانشكده و با خودش زمزمه كرده بود:

«آمده ام با عطش سال‌ها»

ژوليت نيگاش نكرد، به حرفاش گوش هم نداد. نيشخندي زد به اندازه‌ي تلخندِ روز جدايي.

ژوليت يادش رفته بود كه دسپرادو همون رومئوست.

ژوليت به فكر ماه عسل بود، دوبي يا پاريس.

بوي مكبث تموم اطاقش رو پر كرده بود، دسپرادو بوي مكبث رو كه شنيد به شكسپيرخنده‌ش گرفت.

طناب خيلي كلفت بود. تيغ خيلي تيز بود. ساختمون پلاسكو خيلي بلند بود، پريز برق خيلي بي رحم بود. قرصاي مُسكّن خيلي آرام بخش بود. شباي قبرستون خيلي سرد بود. گور خيلي تنگ بود، اما خودكشي هم خيلي ننگ بود. دسپرادو عرضه كشتن خودش رو هم نداشت. هر چند كه اون خيلي وقت بود كه غير عمد كشته بودنش؛ از همون روزي كه قابله گفته بود: مژده بدين پسره !

دم دماي غروب بود. خيابوناي شهر شلوغ بود. پشت شيشه يكي از بوتيكا‌، مانكني بي سروصدا، غريب و تنها، گوشه‌اي كز كرده بود. شلوار مانكن جيب نداشت. هنوز صداي پيرزن تو گوش مانكن سنگيني مي‌كرد: ننه جون به خودت زياد زحمت ندي‌، ها ! ما فقط پنج نفريم !!

مانكن وقتي مُرد، وصيت كرد: كفنش جيب داشته باشه !!!

هوشمند ورعی

مدیر مسئول و مدیر آموزش آموزشگاه آزاد سینمایی موج نو

 

دیدگاه‌ها بسته هستند.