داگویل

مروری بر داگویل فیلمی از لارس فون تریر

در جشنواره فيلم كن هنگامی که لارس فون ترير، فيلم داگویل با بازي نيكول كيدمن در نقش اصلي را به معرض نمايش گذاشت همگان انتظار داشتند كه فون ترير  همچون گذشته جايزه نخل طلايي را به دانمارك ببرد، اما كارگردان و تهيه كننده، در پايان، هر دو، دست خالي به وطن بازگشتند. گفته‌ مي شود يكي از علل خوش نيامدن فيلم به مذاق هيئت داوران بين‌المللي، انتقاد صريح فيلم از آمريكا، بخصوص در رابطه با حضور اين كشور بعنوان پليس بين‌المللي در عراق در سال 2003 بوده است .

تادمك كارتي، در مجله فيلم «ورايتي» در مقاله‌اي راجع به “داگويل” اينگونه اظهار نظر كرده است:‌

آنچه كه به خوبي مشخص است اين است كه فون ترير، آمريكا را مورد نقد و بررسي قرار داده و خواستار انحلال چنين قدرتي شده است. در واقع، فيلم او قطعنامه‌اي است عليه كل آمريكا. شباهت‌هاي داگويل و آمريكا بديهي و آشكار هستند، بدون اينكه نيازي به عكسهاي قربانيان جنايت تحت عنوان «آمريكائيهاي جوان» اثر ديويد بووي، در پايان فيلم باشد. در اين فيلم، از طريق زني كه مورد بدرفتاري قرار گرفته و به انحراف كشيده شده، فون ترير. سرزميني را نشان مي‌دهد كه آدمهاي زيادي در آن فرصت‌هايي بدست آورده‌اند و بيشتر از هر سرزمين ديگري در تاريخ جهان مهاجر پذيرفته است.

اما قبل از اينكه به اين موضوع برگرديم ابتدا بهتر است نگاهي داشته باشيم به «داگويل، بعنوان يك فيلم:

بطور خلاصه، فيلم داستان زني (نيكول كيدمن) است كه از دست چند تبهكار گريخته و سر راهش به شهر كوچكي بنام داگويل مي‌رسد. ابتدا، اهالي شهر، روي خوش به او نشان نمي‌دهند، و با اينكه زن پيشنهاد هر كمكي كه آنها بخواهند، مي‌دهد اما از پذيرفتن او خودداري مي‌كنند چون اصلاً كاري براي انجام دادن ندارند. اما به كمك يك نويسنده محلي، بنام توماس اديسون جونيور (پل بتاني) كاري براي همه، پيدا مي‌كند او بعد از اينكه ماندنش را قطعي مي‌كند، سعي مي‌كند، حس همكاري و برادري را در شهر رواج دهد. همانطور كه زمان مي‌گذرد او مجبور مي‌شود كه تن به هر كار سختي بدهد و حتي نيازهاي جنسي سيري ناپذير اهالي را تامين كند . وقتي كه يكي از اهالي وانمود به كمك به او براي فرار مي كند ، معلوم مي شود كه در واقع او را در يك وضعيت آسيب پذيري قرار مي دهد و با اين حال اين حالت را به نفع او مي داند . در طول فيلم اشاره هايي به تعقيب كننده هايي مي شود كه بالاخره وارد شهر كوچك داگويل مي شوند از اين لحظه به بعد فيلم تغيير مسير مي دهد و به يك ترديد و دوراهي روحي بين “بخشش و عدالت “ مي پردازد كه حتماً بايد يكي از آندو انتخاب شود . در صحنه نهايي ما شاهد هستيم كه چگونه مفهوم عدالت از نظر عهد عتيق با عنوان “چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان” ناگهان اجرا مي شود و همه اهالي را از بين مي برد .

داگويل بعنوان جهاني اسطوره اي :

البته اين داستان فيلم نيست كه مورد توجه قرار گرفته ، بلكه جهان اسطوره اي يا افسانه اي است كه با دقت در فيلم شكل گرفته و جلب توجه كرده است . ضبط فيلم در يك استوديو و استفاده زياد از علامت هايي كه با گچ، بر روي زمين مشخص شده اند تا محلها را از هم مشخص كند ، سبك خاصي از “ميني ماليسم “را بوجود آورده است . اين حالت ، به ما اجازه مي دهد كه كل جامعه ، خيابانها، خانه ها و آدمها را از يك زاويه ديد مركزي، مشاهده كنيم و كاراكترها را تا حريم خلوتشان و در پس دايره هاي گچي دنبال كنيم.

صحنه نگاري ميني ماليستي نه تنها بازيگري را در صدر توجه قرار مي دهد بلكه فرصت كافي براي انتقال داستان به ذهن تماشاگر فراهم مي كند . بنابراين ما بيشتر مفسر هستم تا تماشاگر و فيلم ابعادي فرامرزي و جهاني تر پيدا مي كند : داگويل تنهاجايي در امريكا نيست ، بلكه مي تواند هر گوشه و كنار ديگري كه در ذهن سراغ داريم باشد .

شيوه تقسيم بندي و خط كشي نمايش مدرن ، «دايره گچي قفقازي» برتولت برشت، تبديل به بخشي از مفاهيم فيلم شده است . بنابراين مي توان حداقل دو خط موازي ترسيم نمود: رابطه اي با يك داستان «عهد عتيقي» جايي كه ساموئل در مورد نزاع مشابه اي قضاوت مي كند و رابطه اي ديگر از جنس همان نمايش “برشتي” با استفاده از تكنيك فاصله گذاري .

همانند تئاتر ، ما در اين فيلم ، خود را در صحنه اي مي بينيم كه جهان خارجي تنها از طريق كلمات گفته شده بر روي صحنه در آن شكل مي گيرد. بعنوان تماشاگر ، هرگز اين اجازه را پيدا نمي كنيم كه تصور كنيم كه به دهه 1930 امريكا با كليه تبهكاران و گروههاي مافيايي و همه ويژگيهاي ديگر وابسته به آن دوره باز گشته ايم . اين دوره خاص در تاريخ فيلم ، تبديل به يك كليشه شده است به همين دليل است كه من ترجيح مي دهم داگويل را مظهر دوراني كه بي قانوني حاكم بوده تصور كنم تا به عنوان بخشي از ايالات متحده اما، داستان يك پيس استاندارد درام براي تماشاي ما مخاطبان نمي باشد.

همانند تئاتر ، فون ترير ، از ترفند يك “راوي” استفاده مي كند . اين امر منجر به تركيب و آميزش بين يك فرم دراماتيك حماسي با مفاهيم فرعي آموزشي، شده است . بسياري از منتقدان معتقد هستند كه اين راوي خاص، همان كاراكتر اصلي فيلم است. جان هارت ، نقش راوي را بازي مي كند و همگان به توان او در بيان احساس و انتقال زمان معتقد هستند (همان تكنيك ذكر شده فاصله گذاري ) علاوه بر اين صداي راوي جذبه خاصي دارد و حال و هواي خاصي به فيلم مي دهد . ما با صداي او ، از زمان و مكان جدا مي شويم و خود را سيال در “همه جا” و “هميشه “- چيزي كه ويژگي يك اسطوره و افسانه است تا قصه – احساس مي كنيم.

تقاضاي اخلاقي:

اسطوره اصلي و اساسي فيلم ، برگرفته از كتاب مقدس مي باشد . گريس وقتي كه خود را در برابر تقاضاي نامعقول اهالي داگويل مي بينند ، همان مفهوم “بخشش و عفو” را نشان داده و يك عشق قطعي و بي حد و مرز را مجسم مي كند و خيلي از منتقدان به اين موضوع اشاره كرده اند كه در واقع اشاره و كنايه هايي به رأفت و بخشش بي پايان و بي حد و مرز مسيح كه بالاخره او را بر سر صليب نشاند، در فيلم شده است . بستر نيز براي گريس ، همانند صليب ، قربانگاه وي شده است . نقطه نظر اصلي را اينجا ، متوجه نمي شويم ، بلكه اين نقطه نظر ، در مناظره اي بين عهد جديد و عهد عتيق ، قرار گرفته است . در خواست تقاضاي اخلاقي عهد جديد برگرفته از اين شعار است ،كه اگر به يك طرف صورتت سيلي زدند، طرف ديگر صورتت را پيش بكش در حاليكه درخواست اخلاقي عهد عتيق بر اساس «چشم در برابر چشم» است . گريس در حد فاصل ايندو  مردد است ، او بين مواضع خشن پدرش و اعتقادات خودش پيرامون بخشش و رافت سخت دچار ترديد شده است . براي مدتي از اين دوراهي ، با فرار از خواسته هاي پدر و پناه بردن به داگويل ، بيرون مي آيد . اما همانطور كه اوضاع پيش مي رود ، برگرداندن طرف ديگر صورتش ، تبديل به يك چالش واقعي مي شود اما اين احساس حقارت تا كي ادامه پيدا خواهد كرد؟

بنابراين زماني كه سرو كله پدر و دوستان تبهكارش در آخر فيلم پيدا مي شود گريس حاضر مي شود كه آن دوراهي و ترديد اخلاقي را مجدداً مورد بررسي قرار دهد: آيا اهالي داگويل شايسته رحم و بخشش ديگري هستند يا بايد بي رحمانه نابود شوند؟ گريس عدالت را از عهد عتيق ، بر مي گزيند و به كمك پدرش ، همه اهالي را به گلوله مي بندد. حتي گناهان پدر ، به فرزندان انتقال يافته است و در صحنه پاياني هولناك، گريس، كودكاني را كه زماني تحت مراقبت و توجهش بودند را مي كشد .

اين بر حسب تصادف نيست كه شهر داگويل ، سگي دارد بنامMoses.  اين سگ نيز ، پيرامونش دايره اي گچي كشيده شده است ، اما در همان شات آخر ، خطوط گچي، به شكل سگي زنده در مي آيند . حالا اين قانون Moses است كه در داگويل حاكم است . در بخشي ديگر بنظر مي رسد كه فيلم تقابل اخلاقي خير و شر را به تصوير مي كشد و بنابراين صحنه بشدت خشن پايان فيلم ، در واقع به اسطوره اصلي مسيحيت كه همان سقوط انسان است باز مي گردد. سقوط انسان دو نتيجه ضمني دارد ، يا : ما بايد تفاوت بين خير و شر را بشناسيم ، (تفسير پرهيز گارانه) يا بايد خير وشر را بشناسيم . (تفسير اگزيستانسياليستي) اين موضوع در مورد داگويل فون ترير ، نيز مصداق دارد .

 يك جوان از جهاني خشن و غير قابل تحمل مي گريزد و جهان تازه اي را پيدا مي كند كه بتدريج به همان جهان غير قابل تحمل تبديل مي شود . اهالي اين سرزمين ، داراي صفات زشتي چون فريبكاري ، دروغگويي، رياكاري، كينه جويي، عيبجويي، كوتاه فكري، و خيلي چيزهاي ديگر هستند كه نهايتاً ، اين صفات ، جامعه آنها را مضمحل و نابود مي كند . انسانهاي اين شهر ، خود، شيطان صفت هستند . انسانها نه تنها بايد بابت اين حقارت و پستي سرزنش شوند بلكه بايد مسئول جزء جزء آنچه كه اتفاق مي افتد  باشند همانطور كه پدر بزهكار گريس در صحنه پاياني فيلم مي گويد اگر دوستت را بابت همه چيز ببخشي در واقع به او بي احترامي كرده اي و اگر نتواني او را مسئول بشناسي و در عوض خير خواهي را به او توضيح دهي  اين خير خواهي كه تو از آن آگاه هستي حتي نمي تواند به تو نسبت داده شود و اين خود تكبر و نخوت است. اين تصور كه ديگران قادر به داشتن رفتاري محترمانه و شايسته نيستند در نتيجه نبايد به رفتار آزار دهنده آنها واكنش نشان داد ، كمال خودخواهي و تكبر است. (البته شما نمي توانيد سگي را به خاطر گاز گرفتنش ملامت كنيد) از يك نقطه نظر اخلاقي بايد اجازه دهيم زمانيكه يك نقض صورت مي گيرد ، مرز بين رفتار محترمانه و ناپسند معلوم شود . اگر با بدرفتاري ساير افراد مدارا كنيم در واقع يك عدم احترام را نشان داده ايم . ما بايد به فريبكاري ، بي عدالتي ، بهره كشي، تقلب  و غيره واكنش نشان دهيم ، در غير اينصورت بطور واقعي به يكديگر احترام قائل نشده ايم .

بعد از مشاهده بد رفتاري هاي پي در پي اهالي نسبت به گريس، تماشاگر دوست دارد شاهد مجازات شدن اهالي باشد . به همين دليل تغيير ناگهاني او در اواخر فيلم از يك مومن ساده لوح كه اگر سيلي خورد طرف ديگر صورتش را بر مي گرداند ، به همدست شدن با پدربزهكارش و به گلوله بستن كل اهالي( به جز سگي كه در صحنه آخر براي پارس كردنش علت معقولي دارد) تسكين بخش به نظر مي‌رسد. اين نحوه مجازات ،شايسته و در خور اهالي بنظر مي آيد و بعد از اينكه فيلم تمام مي شود از خودتان سئوال مي كنيد چرا چنين احساسي پيدا كرديد ،و چرا بايد همه آن آدمها بميرند؟چگونه جهان مي تواند  به محل بهتري براي زندگي تبديل شود ؟

با ايمان به بخشش و رئوف بودن انسان عليرغم هرگونه خشونت ، يك مسئله اين است كه اگر يك نفر (s1) با فرد ديگري (S2) به خاطر كاري كه (S2) انجام داده و (S1) نمي تواند آن را ببخشد و طرف (S3) نمي تواند مانع (S1) شود ، (S3) به خوبي مي تواند (S1) را به دليل بدرفتاري اش با (S2) ببخشد اما جهان بدليل رواج پيدا كردن بدرفتاري به بدترين مكان براي زندگي ، تبديل خواهد شد .

از طريق تجربيات فيزيكي و رواني كاراكتر اصلي ، فيلم ، چيزي را شرح مي دهد كه مي تواند يك دوراهي واقعي باشد . شما يا بايد هر حركتي عليه خود را به نام رأفت و عطوفت تحمل كنيد ، يا همانطور كه تبهكاران عمل مي كنند شما نيز آنگونه با مردم رفتار كنيد كه احساس مي كنيد در خور آنها است كه البته در اين مورد مرگ در خور آن ها  مي باشد  . در وضعيت هايي كه سيستم قضايي يك جامعه عملكرد خوبي ندارد ، اگر ، بعنوان مثال ، كاري تحت فشار ، اغوا يا ترس از ترور صورت گرفته باشد ، يك ترديد ايجاد مي شود و واكنش مردم ، آميزه اي از يك مصالحه بين طرفين خواهد بود .

در جامعه اي تنها و دور افتاده از دولت و ارتباطات همانند داگويل ، شهري كوچك و دور افتاده در كوه هاي راكي ، جايي كه همه چيز ، نه تنها انسانهايي همانند گريس از دست آدمهاي شهرهاي بزرگ در آن مخفي مي شوند بلكه جنايات بزرگي نيز همچون بردگي و تجاوز به راحتي در آن مخفي و پوشيده مي ماند . زماني كه انسان بي دفاع خود را در معرض تعدي و ظلم افراد ديگر مي بيند و هيچ كس جلودار پيشروي شيطان (شر) نمي باشد در چنين جامعه اي سيستم عدالت كارايي درستي نخواهد داشت . تا جايي كه به اخلاقيات مربوط مي شود اين حوادث ، سناريوهاي مصداق داري هستند كه همگي نشان مي دهند كه چگونه سستي و ضعف اخلاقي يك فرد با كمك و مساعدت شخصي ديگر جبران نخواهد شد بلكه در عوض به دليل قصور سايرين و بهره كشي بي شرمانه از حقوق انسانهاي ديگر به دليل عدم وجود مرزها و حدود مشخص شده انسانها نسبت به يكديگر اوضاع وخيم تر نيز خواهد شد (شيطان يعني بهره كشي ، عدم وجود احساس و حتي گاهي سوء استفاده ابزاري از احساسات و همدلي افراد ديگر )

روشنفكر غير عادي شهر كه يك نويسنده است و حتي عاشق دختر مي شود ، به بدترين شكل به او خيانت مي كند و از سوي ديگر هوس مي كند كه زماني راجع به دختر و خودش بنويسد از اين بابت خيلي خوشحال است . او آدمي است كه سرانجام به تبهكاران تلفن مي زند و به زندگي دختر ، خودش و شهر پايان مي دهد . شايد خيانت او ، بدليل عشقي كه دختر نيز به او پيدا كرده دردناك باشد . اين جوان فرصت طلب، مظهر روشنفكراني است كه خود را بر حق مي دانند و در نهايت در خدمت ظلم هستند ، براي دستيابي به عدالت در برابر اقدامات ضد بشري، انسان بايد به جامعه بزرگتري دسترسي داشته باشد و اگراين دسترسي از طريق مراقبه و پيگيري روشنفكرانه ، حاصل شد روشنفكر بايد شجاعت كافي براي كمك كردن به كساني كه به او اتكا و اعتقاد دارند ، داشته باشد چرا كه در  غير اينصورت ، اين افراد تنها و مستأصل خواهند ماند .

در فيلم احساس مي شود كه اين نيروي برتر و ياري رسان ، از يك رفرم اخلاقي ظهور پيدا خواهد كرد. داگويل همانطور كه تند  و عيب جويانه است ، پرهيز كارانه و مسيح وارنيز هست . گريس وحشت را در شهرهاي بزرگ تجربه كرده است و حالا او شاهد اول وحشت زندگي در شهري كوچك است . او نتيجه مي گيرد كه روياهاي جوانيش همچون معصوميت اخلاقي و بخشندگي ، در جامعه اي كوچك نيز مورد حمايت قرار نمي گيرد . فيلم راجع به اين موضوع چه چيزي بايد بگويد ؟ به نظر من محور اصلي آن ، سياست  و باروك مي باشد ، به اين مفهوم كه مشاهده آن چه كه در حال وقوع بوده و تجربه كردن آن چه كه مشهود مي باشد همانند نمايشي است كه بر روي صحنه تئاتر معروف به “ جهان “ اجرا مي گردد همانند “ زندگي يك روياست  اثر كالدرون “ .

و اين همه فرصتي است مغتنم براي انسان تا عقلانيت اساسي خود را از طريق روايت رويدادهايي كه رخ مي دهند و از نقطه نظر عدالتي كه وجود ندارد و بي عدالتي كه انسانها نسبت به همديگر روا مي دارند ارزيابي نموده و بسط و توسعه و گسترش دهد .

ترجمه و تلخیص : هوشمند ورعی

مدیرمسئول و مدیر آموزش آموزشگاه آزاد سینمایی موج نو

دیدگاه‌ها بسته هستند.