ماجرای نیمروز

مروری بر ماجرای نیمروز فیلمی از فرد زینه مان

«ماجراي نيمروز» در بين علاقمندان آثار وسترن، جايگاه ثابت و مشخصي ندارد. يكي از منتقدان معروف اين فيلم، هاوارد هاوكز، فيلمساز امريكايي است. او «ريو براوو» را در واكنش به «ماجراي نيمروز» ساخت. او در مصاحبه‌اي با ژوزف مك برايد گفت: «فكر نمي‌كردم كه يك كلانتر خوب، سرش را كج بگيرد و براي كمك گرفتن اين ور و آن ور برود» بنابراين هاوكز وسترني ساخت كه كلانترش، از پذيرفتن كمك همشهريانش خودداري مي‌كند. او تنها به كساني اتكا مي‌كند كه مثل خودش هستند و بيرون از شهر هستند. هاوكز يك رابطه «ما بر عليه آنها» را ايجاد كرد كه مرد قانون را كاملاً از اهالي شهر حوزه استحفاظي‌اش ،جدا مي‌كند.

با اين حال در«ماجراي نيمروز» فيلمنامه كارل فورمن با متحد كردن قهرمانش با جامعه، يكي از قواعد هاوكز را نقض مي‌كند. وقتي كه براي اولين مرتبه، ويل كين«گري كوپر» را مي‌بينيم، در حال ازدواج است. او تصميم گرفته است اسلحه‌اش را براي هميشه غلاف كند و ستاره حلبي‌اش را ديگر به گوشه جليقه‌اش آويزان نكند و براي بقيه عمرش مغازه‌اي داير كند و با همسرش ( گريس كلي) آن را اداره كند. او نمي‌تواند در همان شهري كه خدمت كرده، بماند و بايد آن جا را ترك كند. كلانتر قبلي شهر، ( لون چاني ) در شهر مانده اما به دليل ازدواج با يك زن سرخپوست، از اعتبار او كاسته شده است. آرتريت، كه دستهای او را بدون استفاده كرده است، ارمغان سال‌هاي خدمت اوست و علاوه‌بر اين حالا او نگرش تمسخر آميزي نسبت به اين شغل پيدا كرده است.

«زندگي جالبي است، هميشه جانت را به خاطر قاتلين به خطر مي‌اندازی، اما قاضي‌ها، دستبند آنها را باز مي‌كنند و آنها هم برمي‌گردند سراغت و دوباره به طرفت شليك مي‌كنند. اگر آدم صاف و ساده‌ای باشی، كل زندگي‌ات بيچاره خواهی بود. آخرش هم يك وقت به خودت مي‌آيی كه توي خيابان دراز به دراز افتاده‌ای و داري جان مي‌دهی . براي چه چيزی؟ هيچی . فقط براي يك ستاره حلبی».

اين تضاد بين مسئوليت فردی و نيازهای جامعه، درست محور «ماجرای نيمروز» است و همان چيزي است كه فيلم را به فيلمی عالی تبديل مي‌كند، يعني درست برخلاف چيزی كه هاوكز به آن اعتقاد داشت و سعي مي‌كرد ما را وادار به پذيرفتن آن كند. برخلاف قهرمان هاوكز ،‌ويل كين به دليل رابطه‌اش با لايه‌هاي مختلف جامعه به‌طور كلی و رابطه‌اش با همسرش به‌طور خصوصی، موقعيت ويژه‌‌اي پيدا كرده است. زماني كه كين مي‌شنود كه فرانك ميلر، مردي كه توسط او زنداني شده و حالا توسط سياستمداران شمالي بخشيده شده، به راحتی علائم نگرانی را در سيمای او مي‌بينيم. او از اتفاقي كه با آمدن فرانك ميلر با قطار ظهر و پيوستن به سه همدست كينه توزش ممكن است در شهر رخ دهد، میترسد و اين ترس و دلشوره، حالت خاصي به ابروهای او داده است. ما نااميدی و اندوه او را زمانی كه نمیتواند براي خودش دارو دسته‌اي جور كند به خوبی تشخيص مي‌دهيم. معلوم است كه ويل كين، چندان بر اوضاع شهر كنترل ندارد. شايد مهمترين ويژگی فيلم آن باشد كه ويل كين، شخصيت تضعيف شده‌ای است. قبل از اين كه بازی در نقش كلانتر به گري کوپر پيشنهاد داده شود، با بازيگرانی چون گريگوری پك، مارلون براندو و مونتگمری  كليفت، صحبت شده بود، اما هيچ كدام از آنها حاضر به پذيرفتن چنين نقشی نشدند و مي‌توان علت امتناع اين بازيگران برجسته را حدس زد :ويل كين يك قهرمان وسترن مرسوم نيست. همان طور كه يكي از شخصيت‌های فيلم مي‌گويد كلانتر «نرمتر» شده است و اين بر ميگردد به سال گذشته و آشنايي او با همسرش امي. قبل از آن، وقتي كه اوضاع شهر كاملاً بهم ريخته بود، او شش معاون داشت و آنها به كمك هم، آرامش را به شهر برگردانده بودند و محيط امنی براي زنان و كودكان شهر درست كرده بودند اما حالا كه او زن اختيار كرده و به آداب و رسوم شهري پايبند شده اهالی ، ديگر به اندازه گذشته به او اطمينان ندارند و بعيد میدانند كه او ديگر بتواند از پس قضيه فرانك ميلر بر بيايد.

اهالي، مدام از او میخواهند كه شهر را ترك كند اما نمیتواند. او خوب مي‌داند كه حالا بهترين وقت براي جلوي آنها در آمدن است:

«آن چهار نفر دنبال ما خواهند آمد و ما در دشت با آنها تنها خواهيم شد».

وی میداند كه راه فرار ندارد بنابراين نمیتواند به خواهش و تمنای همسرش گوش دهد. همسرش از او خواهش مي‌كند كه دردسر براي خودش درست نكند و وقتي كه از اشك و تمنا، طرفه‌اي نمي‌بندد، با اوقات تلخي به او میگويد: «سعي نكن اداي قهرمانها را در بياوري» و كين در جواب مي‌گويد: اگر فكر ميكنی دارم اين كار را مي‌كنم، معلوم است كه ديوانه شده‌ای». با اين حال، براي مقابله با فرانك ميلر، ويل معتقد است كه مردم بايد به كمك او بيايند. آنها بايد داوطلبانه معاون او شوند. اما از آن جايي كه اهالي تهديدات را يك امر شخصي و مربوط به كين مي‌دانند، قدم جلو نمي‌گذارند. در حالی كه كلانتر، زمانی داوطلبانه، جانش را سپر جان اهالي ميكرد، حالا اهالي، حاضر نيستند جواب جانفشانيهاي او را بدهند. اين نكته كه اهالي مي‌خواهند مردي را كه نظم و آرامش را در شهر آنها حاكم كرد از خود طرد كنند، يكي از ويژگيهاي برجسته فيلمنامه فورمن است. اما فيلم دلايل متعددي را براي عدم همكاري اهالي با كلانتر، مطرح مي‌كند.

هاروي پل ( لويد بريجز) معاون كلانتر، قصد داشت به‌عنوان مرد قانون جديد منصوب شود. او همكاری اش را مشروط به موافقت كين براي استفاده از اعتبارش به نفع او براي تصدی اين سمت، مي‌كند. سام (‌هنري مورگان ) مرد كاسب پيشه‌ای است كه از گلوله خوردن و ناك‌اوت شدن سخت در هراس است. يوناس هندرسون ( توماس ميشل) يكی از موسفيدهای شهر است. او معتقد است كه اين قضيه كاملاً جنبه اقتصادي دارد و اگر ديگران، صداي گلوله را از اين جا بشنوند ديگر كالاهايشان را به اين سمت نمی آورند. پس، از كين مي‌خواهد كه حتماً شهر را ترك كند و می گويد: «اينجوري براي ما بهتر است». هرب (جيمز ميليكان ) مايل به همكاري است اما وقتی كه می بيند تنها اوست كه اعلام آمادگي كرده ترجيح میدهد كه همرنگ جماعت شود و کنار بقيه بايستد. «من زن و بچه دارم. اگر اتفاقي براي من بيفتد، تكليف بچه‌هايم چه ميشود؟»

اما روي بدتر شهر را كسانی نشان میدهند كه از فرانك ميلر، طرفداری می كنند.

متصدي هتل به‌عنوان نماينده اين آدمها مي‌گويد: «زماني كه فرانك ميلر اين دوروبرها بود، كار و بار اين جا رونق داشت. فقط من نيستم كه اين حرف را مي‌زنم بلكه خيلي ها در اين شهر هستند كه مي‌گويند ويل كين بايد چوبش رابخورد».

زماني كه برادر فرانك ميلر به بار مي‌آيد، كساني كه در بار هستند، از او مانند يك آدم معروف استقبال میكنند. فروشنده بار، به نشانه تحسين، دستي به شانه او ميزند و می گويد: «هميشه سالم باشي. امشب عجب شبي مي‌شود!» بعد كه كين وارد بار مي‌شود تا داوطلب جمع كند تنها مورد ريشخند قرار مي‌گيرد. اين نحوه برخورد، چندان عجيب نيست چرا كه آدمهاي توي بار، آدمهاي حاشيه‌اي هستند و بيشتر اهل خوشگذراني هستند تا تفكر و تصميم‌گيري. اما عجيب رفتار مردمي است كه روز يكشنبه در كليسا دور هم گرد آمده‌اند. زماني كه ويل وارد كليسا مي‌شود تا كمك بخواهد، چند نفر ديگر پاپيش مي‌گذارند كه به او كمك كنند، اما بعد از بحث و گفتگويی كه ميشود، نظرها عوض مي‌شود و توافق مي‌شود كه به نفع شهر است اگر كمكي به ويل نشود. زماني بعد كه زنان و مردان كليسا، يك چشم به كتاب و يك چشم به ساعت توي كليسا دارند و منتظر هستند كه قطار ظهر برسد و گلوله‌ها شليك شود و سر و صداها كه خوابيد آنها هم با خيال راحت به دنبال كارشان بروند، يكي از بهترين نماهاي فيلم را شاهد هستيم.

ويل كين، به‌طور حتم آن قهرمان مورد علاقه هاوارد هاوكز نيست اما نمي‌توان اين طور نتيجه‌گيري كرد كه نبايد كاراكترهاي وسترني چون ويل كين به كل وجود نداشته باشند، يا آنها دوام چنداني نخواهند داشت. بله درست كه ويل كين، جايي در دنياي هاوكز ندارد اما فورمن و زينه‌مان، جنبه كاملاً متفاوتي از غرب را مطرح مي‌كنند. آنها غربي را به تصوير مي‌كشند كه در آن جامعه به مسئوليتهاي خود در قبال قهرمانان، اهميتي قائل نمي‌شود و قهرمانان مي‌خواهند بخشي از جامعه‌اي كه به آن خدمت كرده‌اند باشند. جان فورد، چنين جامعه‌اي را در «جويندگان» و «مردي كه ليبرتي والانس را كشت» به تصوير در مي‌آورد و قهرماناني را نشان مي‌دهد كه هرگز نتوانستند در مناسبات و سنن نوين جامعه شهري جا بيفتند. در «جويندگان» قهرمان فيلم در خارج از چارچوب خانواده به تصوير در مي‌آيد. و «در مردي كه…» قهرمان در تنهايي و بدون خانواده، مي‌ميرد.

فورمن و زينه‌مان،‌ قهرمان خود را آشكارا در آستانه ورود به جامعه به تصوير مي‌كشند و سپس عواقب آن را نشان مي‌دهند. سيماي نگران و آشفته گري كوپر، اين ماجراي پيچيده را به خوبي نشان مي‌دهد. او مثل جان وين، سربالا و سينه جلو نيست. او انساني است جايز الخطا و بنابراين ملموس‌تر و قابل درك‌تر. آن عدم اطمينان و ترديد و دلشوره ويل كين را جان وين، بعيد بود كه بتواند در بياورد. (جان وين نيز لابد مثل هاوكز، شخصيت ويل را جدي نمي‌گرفت). با اين تفاصيل، با اين نگرش متفاوت به وسترن، «ماجراي نيمروز» توانسته به آن پيچيدگيها و لايه‌هاي زيرين كه به‌طور معمول از دسترس فيلمهاي وسترن رايج، دور مي‌ماند، دست پيدا كند.


ترجمه و تلخیص : هوشمند ورعی

مدیر مسئول و مدیر آموزش آموزشگاه  آزاد سینمایی موج نو

دیدگاه‌ها بسته هستند.