روزی روزگاری ازدواج

 اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندند و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمانه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو و نپرس! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدودای «پنجاه و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم اما به علت اینكه بعضی از فوامیل ناباب محترمه ،خطر پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان معزّز «مقروض السلطنه» رسانده بودند فلذا به خاطر پیشگیری از حمله هوایی لنگه كفشهای همیشه درحال پرواز ایشان و حرام اعلام نمودن شیر ترش مزه نخورده پنجاه و نه سال پیش و متعاقب آن آرزوی اشّد مجازات درهتل های پنج ستاره صحرای محشر، حب سكوت و اطاعت را با کمال میل قورت داده و با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آوردم.

به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه گمان کرده بود من بوده ام ، ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان وراندازم می نمود كه اولش فكر كردم ایشان مرا با زمان بردگی اسپارتاکوس اشتباه گرفته اند ،فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرهای عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را برای روزی حداقل یك فصل كتك جانانه از دست برادرهای عروس آماده مینمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» كنم!

بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چه نامزد گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خودم امیدوار شدم و كم كم آن رفتار یخ و ماست اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان پدر زن آینده به پایان رسید، وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد.  مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین از شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را معلم معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم.

در ادامه جلسه بازجویی نیز خواهر بزرگ عروس از من راجع به ویلای شمال و مدل ماشینی كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم سوالات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند . بنده ندیدبدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی خرید سه چرخه پلاستیكی  را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان در خیابانهای «شهرك شرق و بدبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند !

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سوال ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه شب عروسی رقص بابا کرم با گیتار برقی بهتر فاز میدهد یا ترومپت نفتی!؟  سوال دوم ایشان به اداره مبارزه با مواد مخدر مربوط می شد. به جرم لاغری مادرزادی ، قرار شد بنده حقیر را به مدت یک ماه  به تختخواب منزل ابوی ایشان طناب پیچ نموده تا در صورت مثبت بودن آزمایشات شیشه، سنگ و چوب فی الفور نسبت به بستری شدن اینجانب در کمپ تیم بارسلونا اقدامات عاجل را به عمل بیاورند. پس از مدتی کوتاه ناگهان عروس خانوم در حالی که اشک در گوشه چشم چپش جمع شده بود از حاضران در مجلس درخواست نمود که برای شادی روح مرحوم مغفور استیو جابز یه کف مرتب بزنند ،سپس با عشوه ای آمرانه به من گوشزد نمودند که همسر عزیزم یادت باشه سر سفره عقد، بعله را  فقط در گوشی موبایل اپل به عاقد میگویم ولاغیر!

در ادامه نیز  علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سرشكستگی جلوی فامیل و همسایه ها میشود ! جل الخالق، تاحالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال بازی كردن است ولی مثل اینکه عروس خانوم ، زمین چمن و تشک و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته بودند.

درخواست پایانی ایشان نیز به تخصص بنده در  معاشرت دیپلماتیك با حیوانات اهلی و نااهلی مربوط میشد. قرار شد پس از ازدواج ،ضمن خرید یک راس کرگدن از هندوستان ،دو راس مار بوآ از تانزانیا و سه راس کروکدیل از سومالی نسبت به اجاره باغ وحش پارک ارم جهت تعلیم و تربیت آن بندگان خدا ، اقدامات فوری مبذول بنماییم!

بعد از تمام این وقایع دلپذیر نوبت به بازی موش و گربه رسید. همان بازی معروف کی داده، کی گرفته ! که صد البته پاسخش را نیز سالیان سال است همه می دانند.دامادهای لذیذ با فروختن خانه پدری و طلاهای مادری خوب می دهند که اگر ندهند نوشیدن آب خنک در کافی شاپ زندان همراه با بستری شدن در تیمارستان کنار زندان توسط قاضی به آنها توصیه می شود!

  خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل  به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها رسید . مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشکی که به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرد به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم.

 مادر بخت برگشته ما نیز برای اینکه از غائله عقب نیفتد  از جهیزیه  عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط ، تاجر دلال صفت و خیانتكار جنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم ، مادر  بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت ،خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس ازبازگشت از «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج است،ازدواج !!!

هوشمند ورعی

مدیرمسئول و مدیر آموزش آموزشگاه آزاد سینمایی موج نو

دیدگاه‌ها بسته هستند.